سه شمع روشن پيش كشي براي ياري گران شمع
شمع

 

 

 

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

 

 

حافظ شيرازي

 

 

 

 

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

 

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

 

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

 

تا در آغوش که میخسبد و همخانه کیست

 

 

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

 

راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

 

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

 

بازپرسید خدا را که به پروانه کیست

 

میدهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

 

که دل نازک او مایل افسانه کیست

 

یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین

 

در یکتای که و گوهر یک دانه کیست

 

 

 

گفتم آه از دل دیوانه حافظ  بی  تو

 

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

 

 

 

 

 

شمع كرجي

 

نيما يوشيج

 

 

شب، بر سر موج هاي درهم برهم،

صياد چو بيره كرجي مي راند،

شب مي گذرد. در اين ميانه كم كم

شمع كرجي ز كار در مي ماند،

مي كاهدش از روشني زرد شده.

گوياي حكايتي ست آن شمع خموش،

افسرده ز رنج و تن بپاشيده ز هم.

مي آيد از او صداي دلمرده به گوش

و قامت يك خيال روشن شده خم،

با ظلمت موج مي زند حرف غمين.

صياد در اين دم ز بجا مانده ي شمع

برگرد فتيله مي گذارد دائم،

وز هر طرفش صاف كند، سازد جمع،

آنگه به مقرش بنشاند قائم،

بندد به اميد سوي او باز نگاه.

ليكن نگه ديگر او، خيره شده،

بر چهره ي درياست كز آن نقطه ي دور،

موجي به سر موج دگر چيره شده،

مي آيد و مي كند سراسيمه عبور

دنبال بسي جانوران روبگريز.

مي بلعد هر چه را به راهش سنگين،

سنگين تر از انحلال آن دل آويز،

داده به شب نهفته دست چركين،

وندر همه طول و عرض دنياي ستيز،

يك چيز بجاي خود نمانده بي جوش.

او مانده و ظلمت و صداي دريا،

يك شعله ي افسرده بر او چشمك زن،

چون نيست در آن شعله دوامي پيدا،

حيران شده مي جود به حسرت ناخن،

بد روي تر آيدش جهان پيش نظر.

يك قايق خيره، هيكلي چيره و موج،

افتاده به مجمري قناويز كبود،

هر چيز برفته و آمده، يافته اوج،

جز مايه ي اميد وي آنگونه كه بود،

وينگونه كه اين زمان در اين حادثه هست.

پس بر سر موج هاي درياي عبوس،

آن هيكل ديوانه ي هائل دربر،

هر لحظه قرين يك خيال و افسوس،

اشكال هر اسناكش آيد به نظر،

آرام تر از نخست راند قايق.

رنجه شودش دل از تكاپوي و تعب.

هر دم تعبش به حال ديگر فكند.

وندر همه گير و دار اين شور و شغب

او باز به بيمار غمش دست زند،

بر گيردش از مقر به سر پنجه ي سرد.

نظاره كنان جاي دگر جاش دهد.

دو چشم بر او دوخته حيران گردد.

ليكن به هر آن گوشه كه مأواش دهد،

آن شمع شود خموش و ويران گردد:

محروم ز روشني ست، همچون دل من.

 

 

 

ياد آر زشمع مرده ياد آر !

 

علي اكبر دهخدا

در روز 24 جمادي الاولي 1326 قمري مرحوم ميرزا جهانگير خان شيرازي رحمةالله عليه، يکي از دو مدير « صوراسرافيل » را قزاق هاي محمدعلي شاه دستگير کرده، به باغ شاه بردند و در 24 همان ماه در همان جا او را به طناب خفه کردند


اي مرغ سحر! چو اين شب تار

بگذاشت ز سر سياهکاري،

وز نفحه روح بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماري،

بگشود گره ز زلف زرتار

محبوبه نيلگون عماري،

يزدان به کمال شد پديدار

و اهريمن زشتخو حصاري،

ياد آر ز شمع مرده ياد آر!

...

 

نويسنده : محمد حسن محقق معين جمعه 1 اسفند 1382
تعداد نظرات تا اين لحظه :  45 اعلام نظر