مفهوم شناسي انقلاب 7
شمع

 

 

 9ـ اختلاف‌ و چند دستگي‌ ميان‌ تندروها

                 با پيروزي‌ تندروها و در اختيارگرفتن‌ قدرت‌ روندگذار قدرت‌ از راست‌ به‌ چپ‌ متوقف‌ مي‌شود در درون‌ تندروها درگيري‌ داخلي‌ گسترش‌ مي‌يابد و گروههاي‌ تندرو به‌ چند گروه‌ جداگانه‌ تقسيم‌ مي‌شوند كه‌ چندان‌ با يكديگر دشمني‌ پيدا مي‌كنند كه‌ امكان‌ هرگونه‌ همكاري‌ در ميان‌ انها از بين‌ مي‌رود. اين‌ اختلافها جنبه‌ عقيدتي‌ به‌ خود گرفته‌ و از دسترس‌ توده‌هاي‌ مردم‌ بسيار دور مي‌افتد و مي‌توان‌ كانون‌ آن‌ را در چند رهبر پيدا كرد. اين‌ اختلافها با تبعيد يا «قتل‌ قضائي‌» برخي‌ از اين‌ رهبران‌ برطرف‌ مي‌شود. تندروها با تسلي‌ گرفتن‌ از اين‌ معرفت‌ كه‌ آنها دارند به‌ آزادي‌ به‌ معناي‌ عالي‌ و راستين‌ آن‌ خدمت‌ مي‌كنند، آزادي‌ كه‌ چندان‌ دلالت‌ شديد دارد كه‌ براي‌ ناباوران‌ خودكامگي‌ مي‌نمايد. در اين‌ زمانه‌ آنچه‌ با خيزشهاي‌ وسيعاً مردمي‌ آغاز گشته‌ بود، اكنون‌ در خلوت‌ يك‌ دادگاه‌ نمايشي‌ در بسته‌ حل‌ و فصل‌ مي‌شود. اين‌ يكنواختي‌ در هر چهار انقلاب‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد اما انقلاب‌ فرانسه‌ در اين‌ مورد نمونه‌اي‌ از همه‌ آشكارتر بدست‌ مي‌دهد.

 

 10ـ اعمال‌ تعصبات‌ خشك‌ تندروها و دور كردن‌ مردم‌ از زندگي‌ عادي‌

                 يكي‌ ديگر از يكنواختي‌هاي‌ چهار انقلاب‌ كوشش‌ تندروها در جهت‌ تحميل‌ يك‌ زندگي‌ بدون‌ گناههاي‌ عادي‌ در يك‌ زمان‌ بسيار كوتاه‌، فشاري‌ بر افراد معمولي‌ بيرون‌ از انقلاب‌ وارد مي‌كند كه‌ تحملش‌ براي‌ آنها بسيار سخت‌ است‌ نه‌ تنها افراد عادي‌ از سرگرميهايي‌ كه‌ احتمالاً براي‌ آنها مشروع‌ مي‌نمايد محروم‌ مي‌شوند، بلكه‌ مراجع‌ حكومتي‌ جديد انقلابي‌ آنها را به‌ حال‌ خودشان‌ نيز وانگذاشتند و به‌ قولي‌ حرمت‌ هيچ‌ حريمي‌ را نگاه‌ نداشتند. در مورد لنين‌ نوشته‌اند كه‌ وي‌ مردي‌ بود كه‌ مردم‌ را از دنبال‌ كردن‌ زندگيهاي‌ معتادشان‌ بازمي‌داشت‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ هيچ‌ انساني‌ پيش‌ از او نتوانسته‌ بود چنين‌ كاري‌ را انجام‌ دهد.

 

 11ـ جهانگرايي‌ در آرمان‌ و مليت‌گرائي‌ در واقعيت‌

                 كرين‌ برينتون‌ احتمال‌ مي‌دهد كه‌ مهمترين‌ يكنواختي‌ در چهار انقلاب‌ مورد بررسي‌ اين‌ باشد كه‌ اين‌ انقلابها در چهار چوب‌ انجيلها و صورتهاي‌ ديني‌شان‌ همگي‌ ازنظر آرزو، "جهانگرا"    *  بودند اما در واقعيت‌ نهائي‌، مليت‌گرا و انحصارجو بودند. آنها سرانجام‌ به‌ خدايي‌ مي‌رسند كه‌ به‌ راستي‌ براي‌ همه‌ نوع‌ بشر باشد، اما اين‌ خدا از سوي‌ يك‌ ملت‌ برگزيده‌، به‌ نژاد بشري‌ كه‌ معمولاً هنوز همگي‌ به‌ خدايي‌ او رضايت‌ نداده‌اند، شناسانده‌ مي‌شود.

 

 12ـ تناقض‌ معنويت‌زدائي‌ و معنويت‌ گرايي‌

                 "فراسوي‌ يكنواختي‌ اخيرالذكر عامل‌ ژرفتري‌ وجود دارد كه‌ در توجيه‌ يك‌ يكنواختي‌ هويداتر و تناقص‌ آميزتر ديگر، يعني‌ خصلت‌ جهانگرايي‌ مليت‌گرايانه‌ انقلاب‌، به‌ ما ياري‌ مي‌دهد همه‌ اين‌ چهار انقلاب‌ دشمني‌ فزاينده‌ مترقيانه‌اي‌ با مسيحيت‌ سازمان‌ يافته‌ و به‌ ويژه‌ با صورتهاي‌ جهان‌گسترانه‌ آن‌ از خود نشان‌ مي‌دهند حتي‌ در انقلاب‌ سده‌ هفدهم‌ انگليس‌ نيز يك‌ جنبه‌ دنيوي‌ و يك‌ تاكيد غالب‌ بر وجدان‌ فردي‌ عليه‌ كليساي‌ مجسم‌ و سنتهاي‌ آن‌ وجود دارد. انقلاب‌ فرانسه‌ و حتي‌ انقلاب‌ امريكا، سرشار از دنيويت‌  **  سدة‌ هجدهم‌ هستند، انقلاب‌ روسيه‌ نيز به‌ مادي‌انديشي‌ خود مي‌بالد.

 اما طرد پيشروانة‌ مسيحيت‌ سنتي‌، برخلاف‌ آنچه‌ يك‌ مسيحي‌ سنتي‌، شايد به‌ آساني‌ احساس‌ كند، از مردان‌ فاسد و اهريمن‌ خويي‌ كه‌ مي‌خواهند زندگي‌ بشري‌ را از لطايف‌ آن‌ تهي‌ سازند، الهام‌ نگرفته‌ است‌. بسياري‌ از اين‌ انقلابيان‌ به‌ راستي‌ كه‌ سرشار از نخوت‌ و بسياري‌ از گناهان‌ ديگر بوده‌اند. اما بهشت‌ آنها با بهشت‌ مسيحي‌، آيينهاي‌ اخلاقي‌ مسيحي‌ و آيينهاي‌ اخلاقي‌ همة‌ دينهاي‌ عالي‌، به‌ راستي‌ بسيار نزديك‌ بوده‌ است‌. "مادي‌ انديشي‌" ماركسيستي‌ به‌ راستي‌ كاملاً تجريدي‌ و حتي‌ تصعيدي‌ است‌ و اين‌ مادي‌انديشي‌ از مادي‌ انديشي‌ يك‌ فيزيكدان‌ كه‌ سخت‌ غيرعاطفي‌ است‌، بسيار دور است‌.

 آنچه‌ از همه‌ بيشتر اين‌ انقلابيان‌ را از مسيحيت‌ سنتي‌ جدا مي‌سازد، پافشاري‌ آنها برآوردن‌ بهشت‌ هم‌اكنون‌ و هم‌اينجا بر روي‌ زميني‌ و نيت‌ ناشكيبانه‌شان‌ در غلبه‌ بر شر، يكبار و براي‌ هميشه‌، است‌، مسيحيت‌ در صورتهاي‌ سنتي‌ آن‌، گرچه‌ به‌ هيچ‌ روي‌ تلاش‌ اخلاقي‌اش‌ را رها نكرده‌ است‌، اما اميدهاي‌ آرماني‌ را وانهاده‌ است‌ ـ اميدهايي‌ كه‌ به‌ هنگام‌ جواني‌ و انقلابي‌ بودن‌ داشت‌، اميدهاي‌ رجعت‌ دوباره‌ و فوري‌ مسيح‌، مسيحيت‌ مي‌تواند با قائل‌ شدن‌ تمايز ميان‌ اين‌ جهان‌ و جهان‌ ديگر، جهان‌ طبيعي‌ و جهان‌ فراطبيعي‌ و آسماني‌، بر شكاف‌ ميان‌ آنچه‌ انسانها هستند و دارند و آنچه‌ انسانها مي‌خواهند باشند و داشته‌ باشند، پل‌ زند. انسان‌ انقلابي‌ ما از اين‌ شكاف‌ بخوبي‌ آگاه‌ است‌. بهر روي‌ او پيشنهاد پل‌ زدن‌ بر اين‌ شكاف‌ را نمي‌كند بلكه‌ مي‌خواهد آن‌ را پر سازد و يا از روي‌ آن‌ برجهد. او غالباً در آنجا كه‌ صوفي‌ آغاز مي‌كند و خود را متقاعد مي‌سازد كه‌ اين‌ شكاف‌ واقعاً وجود ندارد، مي‌ايستد.

 حتي‌ اگر همچون‌ يك‌ مادي‌انديش‌ بينديشيم‌ كه‌ انسان‌ چيزي‌ بيشتر از يك‌ حيوان‌ و جزئي‌ از طبيعت‌ نيست‌ ـ و طبيعت‌ همين‌ است‌ كه‌ مي‌بينيم‌ ـ باز اين‌ نيز عقلاً آشكار است‌ كه‌ انسان‌ از نظر توانايي‌ در تصور آينده‌، در ميان‌ همه‌ حيوانات‌ يگانه‌ است‌. بهرروي‌، هيچ‌ حيوان‌ ديگري‌ نيست‌ كه‌ توانايي‌ طرح‌ريزي‌ و انديشيدن‌ داشته‌ باشد. حيوانهاي‌ ديگر نيز ممكن‌ است‌ دچار درماندگي‌ شوند، اما آشكار است‌ كه‌ نه‌ بخاطر شكست‌ ايده‌هايشان‌ و عدم‌ تحقق‌ طرحهايي‌ كه‌ به‌ گونة‌ نمادين‌ بيان‌ مي‌شوند. بسياري‌ از فيلسوفان‌ مادي‌انديش‌ به‌ راستي‌ مي‌توانند خود را با اين‌ جهان‌ همچنان‌ كه‌ نگريسته‌ مي‌شود، دلداري‌ دهند. اما براي‌ توده‌هاي‌ وسيع‌ چنين‌ دلداريي‌ بكار نمي‌آيد. در اينجاست‌ كه‌ گفته‌ گستاخانه‌ و دلگرم‌كنندة‌ "ولتر" به‌ ياد مي‌آيد: "اگر خدايي‌ وجود نمي‌داشت‌، به‌ ضرورت‌ مي‌بايست‌ اختراع‌ شود". و اين‌ همان‌ كاري‌ است‌ كه‌ انقلابيان‌ انجام‌ مي‌دهند اما آنان‌ مي‌بايست‌ خدايان‌ انتزاعي‌، خدايان‌ قبيله‌اي‌ و خدايان‌ رشك‌ورز اختراع‌ كنند. اعتقادهاي‌ نوين‌ آنها پختگي‌ اعتقادهاي‌ كهن‌ را ندارند. آنها علي‌رغم‌ آرزوهايشان‌، از جهانشمولي‌ باورهاي‌ كهن‌ بي‌بهره‌اند. باورهاي‌ آنها براي‌ دلتنگان‌ و نوميدان‌، قدرت‌ دلدراي‌دهندة‌ باورهاي‌ پيشين‌ را ندارد. آنها هنوز از قدرت‌ درهم‌ آميختن‌ موفقانة‌ عقايد گوناگون‌ و از خردمندي‌ اعصار بي‌بهره‌اند. عقايد آنها هنوز چيزي‌ بيشتر از عقايد انقلابي‌ نيستند كه‌ بيشتر در برانگيختن‌ كارايي‌ دارند تا  آرامش‌ بخشيدن‌. اين‌ نكته‌ به‌ ويژه‌ در مورد تازه‌ترين‌ باورها، يعني‌ كمونيسم‌ ماركسيستي‌ صادق‌ است‌. رهبري‌ انقلابي‌ روسيه‌ در امر زدودن‌ نشان‌ انقلابي‌ از اعتقاد تازه‌اش‌ كه‌ اكنون‌ ديگر كمتر به‌ آرمان‌ يك‌ بهشت‌ نوين‌ بر روي‌ زمين‌ باور دارد، مي‌بايست‌ دچار دشواريهاي‌ سختي‌ شده‌ باشد.»

 

 13ـ دوران‌ ترميدوري‌ و حاكميت‌ ديكتاتوري‌

                 برجسته‌ترين‌ يكنواختي‌ سياسي‌ هر چهار انقلاب‌ را مي‌توان‌ در دوره‌ نقاهت‌ اين‌ انقلابها يادآور شد، استقرار نهائي‌ يك‌ "خودكامه‌" به‌ معناي‌ دقيق‌ كلمه‌ و يك‌ فرمانرواي‌ غيرقانوني‌ است‌ كه‌ انقلاب‌ او را به‌ قدرت‌ مي‌رساند. "واشنگتن‌" در امريكا، "كرامول‌" در انگليس‌، "بناپارت‌" در فرانسه‌ و "استالين‌" در روسيه‌ همگي‌ بر اين‌ يكنواختي‌ مهر تائيد مي‌زنند. پس‌ از آن‌ كه‌ يك‌ انقلاب‌ بحران‌ و تمركز قدرت‌ ملازم‌ با آن‌ را تجربه‌ مي‌كند، در زماني‌ كه‌ انرژي‌ مذهبي‌ دوره‌ بحراني‌ فروكش‌ مي‌كند، يك‌ رهبر نيرومند براي‌ ادارة‌ اين‌ قدرت‌ متمركز لازم‌ مي‌آيد برينتون‌ از اين‌ يكنواختي‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ ديكتاوريها و انقلابها بنا گزير سخت‌ همبسته‌اند. زيرا انقلابها قوانين‌ و رسوم‌ و عادات‌ و اعتقاداتي‌ كه‌ انسانها را در يك‌ جامعه‌ بهم‌ پيوند مي‌زنند، درهم‌ مي‌شكنند و يا دست‌ كم‌ سست‌ مي‌سازند و زماني‌ كه‌ اين‌ قوانين‌ و رسوم‌، عادات‌ و اعتقادات‌ نتوانند انسجام‌ لازم‌ را در مردم‌ ايجاد كنند براي‌ درمان‌ اين‌ ناكارايي‌ بايد زور به‌ كار رود. قدرت‌ نظامي‌ در كوتاه‌ مدت‌ كاراترين‌ نوع‌ زور است‌ كه‌ براي‌ كاربردهاي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ در دسترس‌ است‌ دوره‌ روي‌ كارآمدن‌ ديكتاتوري‌ها در انقلابها را "ترميدوري‌" نام‌ نهاده‌اند.

 

 14ـ محروميت‌ اقتصادي‌ در دوران‌ ترميدوري‌

                 يكي‌ از يكنواختي‌ كه‌ در هر چهار انقلاب‌ در دوره‌ ترميدوري‌ ديده‌ مي‌شود آن‌ است‌ كه‌ در هر چهار جامعه‌ محروميت‌ اقتصادي‌ به‌ ويژه‌ در ميان‌ بينواترين‌ طبقات‌ اجتماعي‌ از زمان‌ حاكميت‌ تندروها و يا سالهاي‌ آخر رژيم‌ پيشين‌ گسترده‌ بوده‌ است‌.

 

 15ـ آسانگيري‌ اخلاقي‌ در دوران‌ ترميدوري‌

                 ويژگي‌ ديگر دوره‌ ترميدوري‌ در انقلابهاي‌ مورد بررسي‌ در هر چهار جامعه‌ آسانگيري‌ اخلاقي‌ و فرو نشستن‌ سخت‌گيريهاي‌ انقلابي‌ است‌ و مردم‌ تا حدود زيادي‌ به‌ حال‌ خود گذاشته‌ مي‌شوند.

 اين‌ پانزده‌ ويژگي‌ پراهميت‌ترين‌ جنبه‌هاي‌ هر چهار انقلاب‌ بزرگ‌ اجتماعي‌ است‌. بررسي‌ حوادث‌ انقلابهاي‌ بعدي‌ كه‌ تاكنون‌ در عالم‌ تحقق‌ يافته‌ اگرچه‌ نشان‌دهنده‌ داستانهاي‌ بسيار متفاوتي‌ است‌ اما انگار كه‌ اين‌ خصوصيات‌ و اين‌ مراحل‌ در انقلابها يك‌ ويژگي‌ وراثتي‌ است‌ تا اكتسابي‌ و همه‌ انقلابها كم‌ و بيش‌ اين‌ مراحل‌ را پيموده‌ و برخي‌ در حال‌ پيمودن‌ هستند هر چند كه‌ آدمها و قصه‌ها متفاوت‌ باشد مناسب‌ است‌ كه‌ گفته‌ اريك‌ هوفر را دوباره‌ تكرار كنيم‌ كه‌  انقلابها بدست‌ مردان‌ كلام‌ تدارك‌ شده‌ و بوسيله‌ افراطيون‌ پيروز مي‌شود اما سرانجام‌ جوامع‌ انقلابي‌ در حاكميت‌ مردان‌ عمل‌ قرار گرفته‌ و به‌ سطح‌ جوامع‌ عادي‌ فرو مي‌افتند. و دوران‌ آرامش‌ و بازگشت‌ فرا مي‌رسد تا شايد درنگي‌ ديگر را تحمل‌ كرده‌، جريان‌ انقلاب‌  به‌ زيرزمين‌ برود، نيرو بگيرد و دوباره‌ خاك‌ را شكافته‌ و بالا بيايد. اما از اين‌ ماجرا نبايد نااميد شويم‌ بهرحال‌ هر يك‌ از انقلابها دستاوردهايي‌ براي‌ بشر داشته‌اند و هر بار او را چند پله‌ بالاتر و چند قدم‌ جلوتر برده‌اند و حركت‌ در مجموع‌ تكاملي‌ است‌. در ادامه‌ بحث‌ به‌ دستاوردهاي‌ چهار انقلاب‌ بزرگ‌ اجتماعي‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌.

 

 

نويسنده : محمد حسن محقق معين چهارشنبه 22 بهمن 1382
تعداد نظرات تا اين لحظه :  21 اعلام نظر