تقدیم به ره جویان فصل دعا
چراغاني

 

مهر مه‏رويان

حافظ

 

دلم جز مهر مه‏رويان طريقي بر نمي‏گيرد
ز هر در مي‏دهم پندش وليكن در نمي‏گيرد

  خدا را اي نصيحت‏گو حديث ساغر و مي‏ گو
كه نقشي در خيال ما از اين خوش‏تر نمي‏گيرد

بيا اي ساقي گل‏رخ بياور باده‌ي رنگين

كه فكري در درون ما از اين بهتر نمي‏گيرد

  صراحي مي‏كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي‏گيرد

  من اين دلق مُرَقَع را بخواهم سوختن روزي
كه پير مي‏ فروشانش به جامي بر نمي‏گيرد

  از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي‏گيرد

سر و چشمي چنين دلكش تو گويي چشم‌ از او بردوز
برو كاين وعظ بي‏معني مرا در سر نمي‏گيرد

  نصيحت‏گوي رندان را كه با حكم قضا جنگ‏ است
دلش بس تنگ مي‏بينم مگر ساغر نمي‏گيرد

  ميان گريه مي‏خندم كه چون  شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمي‏گيرد

  چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوش‏تر نمي‏گيرد

  سخن در احتياج ما و استغناي معشوق‏ است
چه سود افسون‏گري اي دل كه در دلبر نمي‏گيرد


  من آن آيينه را روزي به دست آرم سكندر وار
اگر مي‏گيرد اين آتش زماني در نمي‏گيرد
 

خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نمي‏داند رهي ديگر نمي‏گيرد


  بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
   كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي‏گيرد

 

نويسنده : نويسنده فوق الذكر پنجشنبه 5 مرداد 1385
تعداد نظرات تا اين لحظه :  49 اعلام نظر