مفهوم شناسي انقلاب 2
شمع

انقلاب‌

 

 يكم‌: معاني‌ واژه‌ انقلاب‌ از آغاز تا كنون‌

                 واژه‌هاي‌ خشونت‌ و تغيير اجتماعي‌ ساختاري‌ هر دو و هيچيك‌ به‌ تنهائي‌ براي‌ توصيف‌ انقلاب‌ رسا نيستند. فقط‌ هنگامي‌ مي‌توان‌ از انقلاب‌ سخن‌ گفت‌ كه‌ تغيير اجتماعي‌ به‌ معناي‌ آغاز كنش‌ تاريخي‌ باشد و خشونت‌ به‌ منظور تشكيل‌ حكومتي‌ به‌ شكل‌ نو و ايجاد سازمان‌ سياسي‌ جديدي‌ براي‌ جامعه‌ بكار رود كه‌ در آن‌ رهائي‌ از ستمگري‌ به‌ قصد استقرار آزادي‌ صورت‌ بپذيرد. در طول‌ تاريخ‌ هميشه‌ كساني‌ بوده‌اند كه‌ قدرت‌ را براي‌ خودشان‌ مي‌خواسته‌اند و يا به‌ چيزهاي‌ تازه‌ اشتياق‌ داشته‌اند اما آنچه‌ در سراسر تاريخ‌ پيش‌ از قرون‌ اخير سابقه‌ نداشته‌ روح‌ انقلابي‌ قرنهاي‌ هجده‌ و نوزده‌ ميلادي‌ است‌ كه‌ هم‌ شائق‌ رهايي‌ بوده‌ است‌ و هم‌ سازنده‌ سرائي‌ نو براي‌ آزادي‌.

 يكي‌ از راههاي‌ تعيين‌ زمان‌ تولد اين‌ گونه‌ پديدارهاي‌ كلي‌ تاريخي‌ چون‌ انقلاب‌ اين‌ است‌ كه‌ ببينيم‌ در چه‌ هنگام‌ لفظي‌ كه‌ به‌ آن‌ پديدار دلالت‌ مي‌كند براي‌ نخستين‌ بار ظاهر شده‌ است‌. پيداست‌ كه‌ هر نمود جديد در ميان‌ آدميان‌ به‌ واژه‌هاي‌ نو نياز دارد اعم‌ از اينكه‌ لفظي‌ تازه‌ براي‌ اين‌ تجربه‌ جديد وضع‌ كنند يا واژه‌اي‌ كهنه‌ را به‌ معناي‌ نو بكار ببرند. اين‌ امر در مورد حيطه‌ سياسي‌ زندگي‌ كه‌ زبان‌ بر آن‌ حاكم‌ مطلق‌ است‌ به‌ نحو مضاعف‌ صادق‌ است‌ بنابراين‌، موضوع‌ اهميتي‌ و راي‌ جنبه‌ تاريخي‌ محض‌ پيدا مي‌كند وقتي‌ متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ "لفظ‌ انقلاب‌" در جائي‌ كه‌ از همه‌ بيشتر فكر مي‌كرديم‌ به‌ آن‌ برسيم‌، يعني‌ در تاريخ‌ نگاري‌ و نظريه‌ سياسي‌ در اوايل‌ دورة‌ رنسانس‌ در ايتاليا هنوز يافت‌ نمي‌شود. البته‌ الفاظي‌ كه‌ هميشه‌ بگوش‌ مي‌رسيد "طغيان‌" و "شورش‌" بود كه‌ معنا و حتي‌ تعريفشان‌ از دوران‌ اخير قرون‌ وسطا مشخص‌ گشته‌ بود. ولي‌ اين‌ كلمات‌ به‌ مفهومي‌ كه‌ بعدها در انقلابها پديد آمد در آن‌ دوران‌ به‌ رهائي‌ يا استقرار نوعي‌ آزادي‌ جديد دلالت‌ نمي‌كرد. آنچه‌ از بديهيات‌ به‌ شمار مي‌رود اين‌ است‌ كه‌ پديدار انقلاب‌ در مغرب‌زمين‌ سابقه‌اي‌ در تاريخ‌ پيش‌ از دوران‌ جديد نداشته‌ است‌. هر تمايل‌ به‌ نوگرائي‌ را نمي‌توان‌ با روح‌ انقلابي‌ يكي‌ دانست‌ در تاريخ‌ هم‌ مي‌بينيم‌ مردان‌ انقلابهاي‌ نخستين‌، يعني‌ كساني‌ كه‌ نه‌ تنها انقلاب‌ كردند بلكه‌ انقلاب‌ را به‌ صحنه‌ سياست‌ آوردند، به‌ هيچ‌ روي‌ به‌ چيزهاي‌ تازه‌ و نظام‌ جديد زمانه‌ اشتياقي‌ نشان‌ نمي‌دادند اين‌ عدم‌ تمايل‌ به‌ تازگي‌ و نوآوري‌ هنوز در لفظ‌ نسبتاً قديمي‌   revolution   كه‌ بتدريج‌ اين‌ معناي‌ جديد را كسب‌ كرد، طنين‌افكن‌ است‌.

 در واقع‌ نفس‌ كاربرد اين‌  واژه‌ بوضوح‌ تام‌ حاكي‌ از فقدان‌ اين‌ گونه‌ توقع‌ و تمايل‌ در بازيگران‌ صحنه‌ انقلاب‌ است‌ و نشان‌ مي‌دهد كه‌ آنان‌ نيز مانند معاصران‌ نظاره‌گرشان‌ براي‌ چيزهاي‌ بي‌سابقه‌ آمادگي‌ نداشتند احساسات‌ و عواطفي‌ كه‌ بوسيله‌ بازيگران‌ صحنة‌ انقلاب‌ امريكا و فرانسه‌ تقريباً با همان‌ محتوي‌ ولي‌ به‌ صورتهاي‌ مختلف‌ در استقبال‌ از دوران‌ نو بيان‌ مي‌شد هنگامي‌ اهميت‌ پيدا كرد كه‌ اين‌ مردان‌ برخلاف‌ ميل‌ خود نقطه‌ بازگشت‌ به‌ وضع‌ گذشته‌ را پشت‌سر گذاشته‌ بودند.

 كلمه‌    revolution   اصلاً از مصطلاحات‌ اخترشناسي‌ و اصطلاحاتي‌ چون‌ "انقلاب‌شتوي‌" و "انقلاب‌ صيفي‌" كه‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ كار رفته‌ نشان‌دهنده‌ معني‌ مشترك‌ واژه‌، انقلاب‌ در زبان‌ انگليسي‌ و فارسي‌ است‌. اين‌ واژه‌ در كاربرد عملي‌ معناي‌ دقيق‌ لاتيني‌ خود را كه‌ دال‌ بر حركت‌ دوراني‌ منظم‌ و قانونمند ستارگان‌ بود حفظ‌ كرد و چون‌ دانسته‌ شده‌ بود كه‌ حركت‌ ستارگان‌ بيرون‌ از نفوذ انسان‌ و بنابراين‌ "ايستادگي‌ ناپذير" است‌. تازگي‌ و خشونت‌ از ويژگيهاي‌ آن‌ به‌ شمار نمي‌رفت‌. مدلول‌ كلمه‌ به‌ وضوح‌ حاكي‌ از حركتي‌ مكرر و دوري‌ است‌ واژه‌ انقلاب‌ به‌ استعاره‌ در قلمرو سياست‌ بكار رفت‌. اطلاق‌ اين‌ لفظ‌ به‌ امور بشر در زمين‌ تنها بدين‌ معني‌ بود كه‌ همين‌ چند شكل‌ شناخته‌ شده‌ حكومت‌، با همان‌ نيروي‌ ايستادگي‌ ناپذيري‌ كه‌ ستارگان‌ را در مدارهاي‌ از پيش‌ تعيين‌ شده‌ در آسمان‌ به‌ گردش‌ درمي‌آورد در ميان‌ آدميان‌ فاني‌ نيز تا ابد دور مي‌زند وتكرار مي‌شود دورترين‌ فكر از معناي‌ اصلي‌ واژه‌   revolution  انديشه‌اي‌ بود كه‌ بر ذهن‌ بازيگران‌ انقلابي‌ استيلا يافت‌ و باعث‌ اين‌ شبهه‌ گشت‌ كه‌ ايشان‌ عامل‌ تغيير اجتماعي‌ هستند كه‌ نظام‌ ديرين‌ را پايان‌ مي‌دهد و تولد جهاني‌ نو را سبب‌ خواهد شد.

 اگر موضوع‌ انقلابهاي‌ جديد هم‌ به‌ همان‌ سادگي‌ و روشني‌ تعريف‌ الفاظ‌ در كتب‌ درسي‌ بود، انتخاب‌ كلمه‌   revolution   حتي‌ از آنچه‌ فعلاً هست‌ نيز گيج‌كننده‌تر مي‌شد. هنگامي‌ كه‌ اين‌ واژه‌ از آسمانها به‌ زير آمده‌ و براي‌ توصيف‌ آنچه‌ در روي‌ زمين‌ در ميان‌ بشر فاني‌ حادث‌ مي‌گردد در لغت‌ وارد شد، نخست‌ آشكارا استعاره‌اي‌ به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ تصور حركتي‌ ابدي‌ و ايستادگي‌ناپذير و هميشه‌ مكرر را به‌ فراز و نشيب‌ سرنوشت‌ آدمي‌ تعميم‌ مي‌دهد، سرنوشتي‌ كه‌ تا جائي‌ كه‌ انسان‌ بياد دارد همواره‌ به‌ طلوع‌ و افول‌ خورشيد و ماه‌ و ستارگان‌ مانند شده‌ است‌. در سده‌ هفدهم‌ واژه‌ vevolution   براي‌ نخستين‌بار به‌ صورت‌ يكي‌ از اصطلاحات‌ سياسي‌ بكار رفت‌ و اين‌ مضمون‌ استعاري‌ يا مجازي‌ حتي‌ بيش‌ از گذشته‌ به‌ مدلول‌ اصلي‌ لفظ‌ نزديك‌ شد! يعني‌ گردش‌ به‌ جاي‌ اول‌ و به‌ نقطه‌ "پيش‌ بنياد" و به‌ طور ضمني‌ بازگشت‌ به‌ نظمي‌ كه‌ از پيش‌ تعيين‌ شده‌ است‌!

 بدين‌ ترتيب‌ نخستين‌ بار اين‌ كلمه‌ در سال‌ 1660 ميلادي‌ پس‌ از سرنگوني‌ «پارلمان‌ دنباله‌» در انگلستان‌ و بازگشت‌ رژيم‌ پادشاهي‌ آن‌ كشور بكار مي‌رود نه‌ هنگامي‌ كه‌ آنچه‌ ما «انقلاب‌» مي‌خوانيم‌ در انگلستان‌ حادث‌ مي‌شود و «كرامول‌» در سال‌ 1653 به‌ نخستين‌ ديكتاتوري‌ انقلابي‌ مي‌رسد؛ و باز مي‌بينيم‌ بار ديگر اين‌ واژه‌ درست‌ به‌ همين‌ مفهوم‌ در 1688 كه‌ «استوارتها» را بيرون‌ مي‌كنند و يا پادشاهي‌ به‌ "ويليام‌ ومري‌" منتقل‌ مي‌گردد، مورد استعمال‌ مي‌يابد، عجب‌ اينجاست‌ كه‌ اين‌ حوادث‌ در انگلستان‌ موجب‌ شد كه‌ لفظ‌ "انقلاب‌" به‌ طور قطعي‌ وارد زبان‌ سياست‌ و تاريخ‌ شود ولي‌ هيچ‌كس‌ اين‌ رويدادها را انقلاب‌ در معناي‌ جديد نمي‌دانست‌ و همه‌ آنان‌ را "بازگشت‌" حقانيت‌ و مجد پيشين‌ به‌ قدرت‌ سلطنت‌ تلقي‌ مي‌كردند.

 در هر دو انقلاب‌ امريكا و فرانسه‌ نيز مرداني‌ كه‌ انقلاب‌ را به‌ صحنه‌ آورند در مراحل‌ بدوي‌ معتقد بودند كاري‌ كه‌ مي‌كنند فقط‌ بازگردانيدن‌ نظام‌ ديرين‌ است‌ كه‌ در اثر خودكامگيهاي‌ حكومت‌ مطلقه‌ سلطنتي‌ در فرانسه‌ يا سوء استفاده‌هاي‌ حكومت‌دست‌نشانده‌ انگليس‌ در امريكا مورد تجاوز واقع‌ شده‌ است‌. اين‌ مردان‌ با فعاليت‌ صميميت‌ و خلوص‌ ادعا داشتند كه‌ فقط‌ قصد بازگشت‌ به‌ گذشته‌اي‌ را دارند كه‌ در آن‌ همه‌چيز چنانكه‌ مي‌بايست‌، بوده‌ است‌. حتي‌  هنگامي‌ كه‌ در جريان‌ هر دو انقلاب‌ اخيرالذكر "كارگزاران‌ تغيير" متوجه‌ شدند كه‌ بازگشت‌ ناممكن‌ است‌ و بايد به‌ كاري‌ نو دست‌ زد و كلمه‌ انقلاب‌ معناي‌ جديد كسب‌ كرد عده‌اي‌ از انقلابيون‌ قديمي‌ كه‌ همچنان‌ وفادار به‌ گذشته‌ بودند روند ادامه‌ انقلاب‌ را "ضدانقلاب‌" ناميدند. معناي‌ ديگري‌ كه‌ از لفظ‌ "انقلاب‌" در گذشته‌ بكار رفته‌ و همچنان‌ پابرجاست‌؛ تصور "ايستادگي‌ ناپذيري‌" است‌. همانند حركت‌ دوراني‌ ستارگان‌ در مداري‌ از پيش‌تعيين‌ شده‌ كه‌ قدرت‌ بشر هرگز بر آن‌ نافذ نيست‌ معناي‌ ايستادگي‌ناپذيري‌ بدون‌ هيچگونه‌ دلالت‌ بر گردش‌ به‌ جاي‌ اول‌ و حركت‌ دوري‌، بكار رفته‌ است‌ با اينكه‌ در اين‌ معنا هنوز تصويري‌ از گردش‌ ستارگان‌ ديده‌ مي‌شود اما آنچه‌ در اينجا تاكيد مي‌شود كيفيت‌ ايستادگي‌ناپذيري‌ اين‌ گردش‌ است‌ كه‌ متوقف‌ ساختن‌ آن‌ ديگر در دايره‌ قدرت‌ بشريت‌ و حركت‌ في‌نفسه‌ بصورت‌ قانون‌ غيرقابل‌ بازگشت‌ درآمده‌ است‌ تصور چنين‌ حركت‌ ايستادگي‌ناپذيري‌ در سده‌ نوزدهم‌ در قالب‌ مفهومي‌ "ضرورت‌ تاريخ‌" ريخته‌ شد در اين‌ معني‌ همه‌ انقلابهاي‌ عصر جديد ادامه‌ جنبش‌ تلقي‌ مي‌شود كه‌ با انقلاب‌ فرانسه‌ آغاز گشت‌ گوئي‌ دوره‌هاي‌ آرامش‌ و بازگشت‌ تنها مكث‌ و درنگي‌ بوده‌ تا جريان‌ انقلاب‌ بتواند به‌ زيرزمين‌ برود و نيرو بگيرد و دوباره‌ خاك‌ را بشكافد و بالا بيايد.

 

 دوم‌: تعاريف‌ دانشمندان‌ علم‌ سياست‌، فلاسفه‌، و جامعه‌شناسان‌ از انقلاب‌

 نظريه‌هاي‌ علماي‌ علم‌ سياست‌ درباره‌ انقلاب‌ را مي‌توان‌ به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ كرد:

 الف‌: تعريف‌ خوشينانه‌ چپ‌

                 "اين‌ نوع‌ تعريف‌ از انقلاب‌ بر نظريه‌هاي‌ ماركسيستي‌ و راديكال‌ دموكراتيك‌ حاكم‌ است‌. برحسب‌ اين‌ نظريه‌ها انقلابهاي‌ بزرگ‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ وسايل‌ "اجتناب‌ناپذير" در پيشرفت‌ بشريت‌ به‌ سوي‌ جامعه‌اي‌ هستند كه‌ در آن‌ آزادي‌،  خودمختاري‌، هماهنگي‌ اجتماعي‌ و برابري‌ حاكم‌ است‌. مكتبهاي‌ مترقي‌ در اين‌ زمينه‌ به‌ دو گروه‌ تقسيم‌ مي‌شوند، يكي‌ آنها كه‌ پيشبرد "برابري‌" را مهمترين‌ نشانه‌اي‌ پيشرفت‌ مي‌دانند و حاضرند روشهاي‌ ديكتاتوري‌ را به‌ خدمت‌ آن‌ بگمارند (مانند لنينيزم‌)؛ و ديگر انديشمندان‌ ليبران‌ كه‌ عصيانهاي‌ توده‌اي‌ را انقلابهاي‌ اصيل‌ ضداستبداد و هدف‌ آنها را اشاعه‌اي‌ دموكراسي‌ مي‌دانند.

 

 ب‌: تعريف‌ بدبينانه‌ راست‌

                 نمايندگان‌ اين‌ مكتب‌، كه‌ قبل‌ و بعد از انقلاب‌ فرانسه‌ وجود داشته‌اند، عبارتند از هواداران‌ فئوداليزيم‌، سنت‌پرستان‌ و محافظه‌كاران‌، پيروان‌ كليسا و سلطنت‌طلبان‌ كه‌ انقلاب‌ را انفجار عواطف‌ وحشيانه‌ و از بندرسته‌ و مخربِ مردم‌ دانستند. روانشناسان‌ جديد كه‌ پويائي‌ رواني‌ را مطالعه‌ مي‌كنند، گاه‌ براساس‌ اين‌ تفسير، انقلاب‌ را تظاهر "روان‌ توده‌اي‌" مي‌خوانند و آن‌ را با بازگشت‌ به‌ ذهنيت‌ اوليه‌ كه‌ در آشفتگيهاي‌ رواني‌ فرد ظاهر مي‌شود، قياس‌ مي‌كنند. فلاسفه‌اي‌ همچون‌ "ماركس‌" به‌ شدت‌ بر خصلت‌ "اجتناب‌ناپذيري‌" انقلاب‌ كه‌ به‌ گمان‌ آنها به‌ علت‌ ضروريات‌ اقتصادي‌ پديد مي‌آيد، تكيه‌ مي‌كردند. به‌ عقيدة‌ ماركس‌ انقلاب‌ ناشي‌ از تكامل‌ نيروهاي‌ مولد جامعه‌ و تضاد آن‌ با روابط‌ و قالب‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ موجود است‌ هنگامي‌ كه‌ اين‌ قالب‌ و روابط‌ مانع‌ رشد توليد مي‌شوند، بحران‌ تشديد مي‌شود و عصر انقلابهاي‌ اجتماعي‌ آغاز مي‌شود طبقات‌ حاكم‌ نمي‌خواهند موقعيت‌ خود را از دست‌ بدهند و طبقات‌ محكوم‌ نمي‌خواهند در وضع‌ موجود به‌ سر برند و اين‌ برخورد موجب‌ انقلابهاي‌ خونين‌ مي‌شود. ماركس‌ انقلاب‌ را عامل‌ اجتناب‌ناپذير پيشرفت‌ و "لوكوموتيو تاريخ‌" مي‌داند لنين‌بر "تئوري‌ جبري‌ و اقتصادي‌ انقلاب‌ "ماركس‌ اين‌ نظريه‌ را در 1916 و 1917 افزود كه‌ مي‌توان‌ جنگ‌ "غارتگرانه‌" و ملي‌ را به‌ آغاز انقلابها و درهم‌ شكستن‌ نظام‌ كهن‌ تبديل‌ كرد. لنين‌ اعتقاد داشت‌ كه‌ سيماي‌ قرن‌ بيستم‌ را جنگها و انقلابها رقم‌ مي‌زنند."

 "سوروكين‌" به‌ عنوان‌ يك‌ جامعه‌شناس‌، انقلاب‌ را چنين‌ تعريف‌ مي‌كند:

 "دگرگونيهاي‌ انقلابي‌ عبارتند از دگرگوني‌هاي‌ بالنسبه‌ غيرمترقبه‌ سريع‌ و خشن‌ در قانون‌ رسمي‌ و ناكاراي‌ گروهها يا نهادها و نظام‌ ارزشهايي‌ كه‌ نمايانگر آن‌ است‌؛ ناسازگاري‌ بين‌ قانون‌ رسمي‌ گروه‌ و اعتقادات‌ غيررسمي‌ برخي‌ از اعضاي‌ آن‌ در مورد قوانين‌ و همچنين‌ تخاصم‌ آشتي‌ناپذير در مورد ارزشهاي‌ اساسي‌ گروه‌، موجد آنند. انقلاب‌ متضمن‌ شركت‌ جمعي‌ وسيع‌ از مردم‌ است‌. سوروكين‌ "انقلاب‌ سياسي‌" را كه‌ موجبات‌ تغيير طبقه‌ حاكم‌ را فراهم‌ مي‌كند از "انقلاب‌ اقتصادي‌" كه‌ دگرگوني‌ خشونت‌باري‌ در نظام‌ اقتصادي‌ پديد مي‌آورد متمايز كرده‌ و آن‌ را "انقلاب‌ تام‌" مي‌خواند كه‌ تمامي‌ نهادها و ارزشهاي‌ گروه‌ را متبدل‌ مي‌سازد.

 جامعه‌شناس‌ ديگري‌ به‌ نام‌ "گي‌روشه‌" انقلاب‌ را عبارت‌ از عصيان‌ جمعي‌ ناگهاني‌ و شديدي‌ مي‌داند كه‌ قصد آن‌ واژگوني‌ قدرت‌ يا رژيمي‌ و دگرگوني‌ وضعيت‌ معيني‌ است‌ انقلاب‌ لحظه‌اي‌ تاريخي‌ است‌ كه‌ حالت‌ انفجار اجتماعي‌ و درعين‌ حال‌ حالت‌ هيجان‌ انفرادي‌ مشخصه‌ آن‌ است‌"   "كرين‌ برينتون‌" مورخ‌ و جامعه‌شناس‌ مشهور كه‌ اثر او تحت‌ عنوان‌ "جامعه‌شناسي‌ چهار انقلاب‌" يكي‌ از آثار معتبر جامعه‌شناسي‌ انقلاب‌ است‌، انقلاب‌ را چنين‌ تعريف‌ مي‌كند:

 "انقلاب‌ جانشيني‌ ناگهاني‌ و شديد گروهي‌ است‌ كه‌ تاكنون‌ حكومت‌ را در دست‌ نداشته‌اند به‌ جاي‌ گروه‌ ديگري‌ كه‌ تا پيش‌ از اين‌ متصدي‌ اداره‌ دستگاه‌ سياسي‌ كشور بوده‌اند اين‌ جانشيني‌ اگر نه‌ عملاً با يك‌ خيزش‌ همراه‌ با زور، دست‌كم‌ با يك‌ كودتا و توطئه‌ براندازي‌ و يا نوعي‌ نيرنگ‌ سياسي‌ ديگر انجام‌ مي‌پذيرد"

 "ساموئل‌ هانتينگتون‌" در كتاب‌ خود تحت‌ عنوان‌ "سامان‌ سياسي‌ در جوامع‌ دستخوش‌ دگرگوني‌" انقلاب‌ را چنين‌ تعريف‌ و تبيين‌ مي‌كند:

 "انقلاب‌ يك‌ دگرگوني‌ سريع‌، بنيادي‌ و خشونت‌آميز داخلي‌ در ارزشها و اسطوره‌هاي‌ مسلط‌ بر يك‌ جامعه‌، نهادهاي‌ سياسي‌، ساختار اجتماعي‌، رهبري‌ فعاليت‌ و سياستهاي‌ حكومتي‌ است‌.

 بنابراين‌ تعريف‌ انقلاب‌ را بايد از خيزش‌ها، شورش‌ها، نافرماني‌ها،  كودتاها، و جنگهاي‌ استقلال‌ جدا دانست‌ يك‌ كودتا تنها رهبري‌ و شايد سياستهاي‌ يك‌ حكومت‌ را دگرگون‌ مي‌سازد؛ يك‌ خيزش‌ يا شورش‌ مي‌تواند سياستها، رهبري‌ و سازمانهاي‌ سياسي‌ را دگرگون‌ سازد، اما ساختار وارزشهاي‌ اجتماعي‌ را دست‌ نخودره‌ برجاي‌ مي‌گذارد؛ يك‌ جنگ‌ استقلال‌، نبرد يك‌ اجتماع‌ بر ضد فرمانروايي‌ يك‌ اجتماع‌ بيگانه‌ است‌ و لزوماً ساختار اجتماعي‌ هر يك‌ از دو اجتماع‌ را دگرگون‌ نمي‌سازد آنچه‌ را كه‌ در انيجا صرفاً "انقلاب‌" مي‌خوانيم‌، ديگران‌ آن‌ را انقلابهاي‌ بزرگ‌ يا انقلابهاي‌ اجتماعي‌ ناميده‌اند. نمونه‌هاي‌ چشمگير اين‌ رويداد، انقلابهاي‌ فرانسه‌، چين‌، مكزيك‌، روسيه‌ و كوبا هستند."

 

 

 

 

نويسنده : محمد حسن محقق معين چهارشنبه 22 بهمن 1382
تعداد نظرات تا اين لحظه :  10 اعلام نظر