جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند به جز گفتنی
چراغاني

 یاد گار عمر 

حافظ

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ريخت بی گل رويت بهار عمر

از ديده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اين يک دو دم که مهلت ديدار ممکن است

درياب کار ما که نه پيداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

هشيار گرد هان که گذشت اختيار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر

انديشه از محيط فنا نيست هر که را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف که ز خيل حوادث کمين‌گهيست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

نويسنده : نويسنده فوق الذكر دوشنبه 14 فروردين 1385
تعداد نظرات تا اين لحظه :  286 اعلام نظر